حقیقت داره دلتنگی
به نام تنهای هستی
غروب، بار سنگین دلتنگی مرا هر شب به دوش میکشد؛ سنگینی پلکهایم و نگاهی که دین را از یاد برده. کورکورانه زیستن را خوب آموختم. توان نوشتن ندارم. واژههایم گرد و غبار گرفته. باور کن که باورت کردم. بیتو زندگیم را تمام کردم. حالا نفس کشیدن، منت سرم میگذارد. حس میکنم هوای اینجا سرد و سنگین . ببین نقاشی عشق میکشم و گم شدن در نگاه تو که آرامش میدهی. آری، نبض سکوت حرفی برای گفتن دارد، اما… به امید روزی که ورد زبان همه مان این جمله باشد ((مهدی آمد)) چطورید بروبچ خوبید دقیقا بیست و یک سال پیش ساعتای ۸ ونیم صدای جیغ وداد یه بچه کپل شنیده شد ها اگه گفتی ای کی بید ها ای من بیدم به بیشتر بچه ها گفته بودم امروز تولدمه بزن کف قشنگ رو به افتخارش خوب میخوام از همه بچه های وب از سولماز که خیلی دوسش دارم شروع کنم از یه سال و یه ماه وچن روزی که با این وب بودم بهم خوش گذشت دیر اپ می کردی نگرانت میشدم خودت میدونی چقدر دوست دارم ازسمیه جون تندیس، خوب اینا رو نوشتم که مقدمه ای باشه واسه .... فعلا نمیگم هیچوقت فکرشو نمی کردم که اینجوری روز تولدم برم آره درسته خیلی وقت بود که حس می کردم باید بیام واسه خداحافظی اما امروز.. امیدوارم منو فراموش نکنید اگرم کسی رو ناراحت کردم همینجا معذرت خواهی میکنم این وبم یه سال و خورده ای موند ولی قول میدم با یه وب جدید برگردم پس سلام سلامی به قشنگی دوستیمون دوستام کیف کردید چی گفتم چه خبرا این مدت ما نبودیم حال کردید خیلی استفاده کردم از روزام امروزم رفتم دانشگاه از جمعه کلاسام شروع میشن دیروز برگشتم ولی خیلی خسته بودم خیلی بهم خوش گذشت ولی برگشتم از دماغمون بیرون پرید دیروز تا درو باز کردم دیدم داشیم دستش توگچه اره چن روز پیش با ماشین تصادف کرد بود دستش شکسته خلاصه که حالمون بد جور گرفت الان بهتره یکشنبه قراره بازش کنه یکی دیگه هم اینکه تولده وبم نبودم میخواستم بترکونم ولی نشد بی خی مهم نی دیه فعلا همین بازم میگم همتون رو دوست میدارم بسیار سلام چطورید خوبید چه خبرا ؟ ماه رمضون اومدو رفت ما یه اپ نکردیم نماز روزه های همتون قبول امروز رفتم یه سر به دانشگاه زدم برنامه امتحانیمو گرفتم واسه یه کتاب دو واحدی سی هزار تومان واریز کردم نمیدونم چرا مثه قبلا نیست نمیشه بیام الانم نمیدونم چی بگم کی اشکاتو پاک میکنه شبها که غصه داری دست رو موهات کی میکشه وقتی منو نداری؟ شونه کی مرهم هق هقت میشه دوباره از کی بهونه میگیری شبای بی ستاره برگ ریزونای پاییز کی چشم به رات نشسته؟ از جلو پات جمع میکنه برگهای زرد و خسته؟ کی منتظر میمونه حتی شبای یلدا تا خنده رو لبات بیاد شب برسه به فردا کی از سرود بارون قصه برات میسازه از عاشقی میخونه وقتی که راه درازه کی از ستاره بارون چشماشو هم میذاره نکنه ستاره یی بیاد یاد تو رو نیاره اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد. من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم! دین را دوست دارم ولی از كشیش ها می ترسم! قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم! عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم! كودكان را دوست دارم ولی از آینه می ترسم! سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم! من می ترسم ، پس هستم این چنین می گذرد روز و روزگار من من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم حسین پناهی Salam khobid Nemidonam alan chera injam Chon dg gharar nabod biam To in modat hamton be man lotf dashtid Rastesho bekhaid aslant ahle ghashang harf zadan nistam dostam nadaram adasho Dar biaram Vase hamin migam dame hamaton garm hamatono khili dost daram Chan roze pish ye mosaferat ba dostam raftim Ye kam roheyamo avaz kard man khili khoshbakhtam ke dostaii mese shoma daram Rasti in harfam ba hosine (khodesh midone) hosin jan man nemidonam chera onaro neveshti gij shodam chon yadam nemiad kari karde bashem ke narahatet kone alanam ke vebt nis khoda kone ino bekhoni negaranetam خیلی وقته نیومدم دلم خیلی تنگ شده بود برای همتون این چن وقت که نبودم از بدترین و غمگین ترین روزای زندگیم بوده بعد از چن وقت نظراتون خوندم خیلی ها گفته بودید چرا سر نمیزنی بعضی ها فحش داده بودن (همتونو شناختم) خودش میدونه کیه می خوام بگم اینجوری که فک می کنی نیس تو این مدت فک کنم چهل و چن روز بشه خیلی سخت بود برام برای هممون حتی خواستم دیگه هیچوقت نیام ولی بهتون عادت کردم به خدا شایدم این مقدمه خداحافظی ام باشه نمیدونم سخت است هنگام وداع انگاه که دریابی چشمانی که در حال عبور است پاره ای از وجود تو را نیز با خود خواهد برد تقدیم به دایی عزیزم که دیگه پیش ما نیست چه خبرا این روزا هر کاری می کنم بیام نمیرسم نمدونم چرا؟ این اپم هول هولی شد اگه اشتپی زدم بگید چون دارم با سرعت هلکوپتر می نویسم وای دیه داره شروه مشه امتحانارو میگم من چهارشنبه دو تا امتحان میان ترم دارم هیچی هم نخوندم نمدونم چکار کنم راستی دیروز موهام یکم بلند شده بود به پسر دایی ام(یاسر )گفتم یه خورده کمتر از نیم سانت از ازش بگیر چون موهامو می زنم بالا کم نشه تابلو شه گفت باشه بابا واردم منم ساده مو و قیچی رو دادم بهش شروع کرد بیشتر از سه چهار سانتشو گرفت انقده فحشش دادم که نگو خودشم داش می خندید مجبور شدم رفتم بیرون کوتاش کردم باز یکم بهتر شد ولی کوتاه زیاد دوس ندارم بگذریم امروز یه نوشته خوشگل دیدم یه خطشو حظف کردم اگر يك بار ديگر به دنيا مي آمدم بسيار سبك تر گردش مي كردم. می کردم شنگول تر اسب سواري مي كردم و داوودي هاي بيشتري مي چيدم به نظرم قشنگ اومد نظر تو چیه؟ هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم. تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است. حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند. در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم. از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود. در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است ! اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم. مهریه و شیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند. همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند! اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست.. از آن موقه خاله با من قهر است. سسسسسسسسسسسسسسسلام علیکم خوبید عیدتون مبارک صد سال به
این سالا چه خبر اولین اپ سال89 مونده بودم چی بنویسم گفتم بزا این چن روز اخری رو بگم که چی شده
اخرین روز سال صبح اب خونه قطع شد منم تشنه اقا کم مونده
بود تموم کنم(کلی کار کرده بودم خو خسته شده بودم) یه لحظه
گفتیم باشه مواظبیم این کاغذم رو اب مونده بود هی دوره خودش می چرخید ولی
بالاخره رفت مثه سال 88 که اونم رفت ولی دم اونای که تو خونه تکونی دلشون مارو دور نریختن
گرم ما سعی می کنیم زیاد جا نگیریم
سال نو همتون مبارک سلام بروبچ خوبید چه خبرا اخر سالی حالمون گرفت نمی دونم کی رمزه وبمو داشته اومده ...... توش بی خی درسش می کنم بالاخره زمستون داره تموم میشه چهارشنبه سوری هم نزدیکه زیاد شیطونی نکنید ها من که خیلی دوسش دارم راستی یه چیز دیگه هفت سین رو اماده کردین سیب و سبزه سمنو سیرو سرکه سماق و سنجد نه قبول نیس هفت سین من اینا نیستن سايه حق اینم از اخرین اپ سال 88 پیشاپش به همتون تبریک میگم سال نو رو ۱-اول از همه خوب معلومه گفتن نداره من شمارو دوست دارم ۲-از تیم استقلال(ایران) و تیم ارسنال خوشم میاد ۳- عاشق رنگ سبزم (سیاسی نیست ها) ۴- عاشقه ادمی که در هر صورت حرف حق بزنه ۵-عاشقه بوی خاکم(یوخده نم دار) دیوونه وار ۶-از تفریح و گردش با دوستام لذت می برم ۷-از فیلمهای ترسناک و تخیلی خوشم میاد زیاد می بینم ۸- عاشق موسیقی سنتی و استاد شجریان و همایون، استاد ناظری و ... ۹-عاشقه بارونم (بدون چتر) ۱۰-ولی از فصل پاییز خوشم میاد چون خودم ... ۱-از کسی که به خاطر خود شیرینی یکی دیگو رو ضایع کنه بدم میاد ۲-از تیم یوونتوس متنفرم ۳-از درس ومقش مخصوصا عربی ۴-از ادمای که فک می کنن از دماغ فیل افتادن ۵-از شله زرد بدم میاد غیر قابل تحمله برام ۶-از ادم دو رو خییییییییییلی بدم میاد ۷-از ادمای بد قولم خیلی بدم میاد متنفر میشم ازشون ۸-از هوای خیلی سردم خوشم نمیاد ۹-از اهنگ های خیلی خیلی غمگینم زیاد خوشم نمیاد ۱۰-از ادمای که فک می کنن فکر ادمای دیگه رو می خوننو هیچی ام بارشون نیست ششششلام بچه ها درسته که میگن حقیقت داره دل تنگی خواستم واسه ولنتاین یه چیزی بنویسم حسش نبود به همتون تبریک میگم مخصوصا به لیلی و مجنون،علی و امنه،فندق ها...و همه عاشقا ولی می خوام از امروز بگم اخ... اره امروز رفتیم خونه مادر بزرگ تا رسیدم با بچه ها یعنی دو تا دختر داییم و داداشم(امید)رفتیم بازی یه والیبال دبش اولش خوب بود داشتیم کیف می کردیم تو حیاط یه درخت هست اخخخ که چی شد... سرم خورد به درخت واسه همین بعده یه چن دقیقه به بازیمون ادامه دادیم البته کم بهم نخندیدن شششششششلام خوبید اینبار یکم زود اپیدم واسه اینه که یه چند وقتی نیستم نمی تونم چیزی بنویسم ولی بهتون سر می زنم راستی خواستم از همه بچه ها که خییییییییییییییییلی دوسشون دارم تشکر کنم که منو فراموش نمی کننو بهم سر میزنن. (اجی سحر،ابجی الهام ،نوشین جون،شیدا و شادی جون،مهدی جونُ لیلی و مجنون ...،)شاید اگه همتونو بنویسم چند صفحه بشه من دو چیزو دوست دارم گل و شما گل برای شما و شما برای همیشه مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟ به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره! فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم. روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!! اون هیچ جوابی نداد.... حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم. احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟! یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی همسایه ها گفتن كه اون مرده ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام. خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم بنابراین چشم خودم رو دادم به تو با همه عشق و علاقه من به تو مادرت عشق یعنی زندگی را باختن گفت پنج وارونه چه معنا دارد ؟ خواهر كوچكم اين را پرسيد من به او خنديدم كمي آزرده و حيرت زده گفت روي ديوار و درختان ديدم بازهم خنديدم گفت ديروز خودم ديدم مهران پسر همسايه پنج وارونه به مينو ميداد آنقدر خنده برم داشت كه طفلك ترسيد بغلش كردم و بوسيدم و با خود گفتم بعدها وقتي غم سقف كوتاه دلت را خم كرد بي گمان مي فهمي پنج وارونه چه معنا دارد بهترین شعر سال از زبان یه کودک سیاه پوست کفرنامه کارو شبی در حال مستی تکیه بر جای خدا کردم نمی دانم کجا بودم چه ها کردم چه ها کردم در آن لمحه ز مستی حال گردان شد خدا دیدم وجودم محو وگریان شد بخود فائق شدم مستی ز سر رفت غرور آمد دلم از حد کم رست خدا دیدم خودم را بندگی کو؟ کجا شد جبر و سختی بی خودی کو؟ زدم حکمی که لیلی کو ومجنون؟ زدم حکمی کجا شد جنگ وکو خون؟ چو مستی دست در جای خدا زد به چنگیزان ونامردان قفا زد به لیلی حکم عشق دائمی داد به شیرین حق خوب زندگی داد به مجنون آتشی از جنس دم داد به فرهاد اهرمی کو هان شکن داد چرا لیلی ومجنون باز مانند؟ چرا فرهاد از شیرین برانند؟ چرا وقتی که من مست وخدایم چنان باشم که گویندم گدایم؟ در آن حالت که پیمانه پرم بود شرابم همدم ودل ساغرم بود من مست و خراب حالا خدایم ز ضعف و هجرو غم ، حالا جدایم به پیران وقت پیری می دهم جان جوانان در جوانی قوت ونانپ چرا آهو ز مادر باز ماند؟ چرا فرزند صیادش بنالد؟ چراها و چراها و چراها شب قدرت گذشت وآرزوها بسختی قامتم را راست کردم گلوی خشک خود را صاف کردم کنار بسترم پیمانه ای پر ولی جیبم تهی از سکه ودر شراب از سر برفته بی تا مل نمی یابم اثر از تاج واز گل همان مست ورهای رو سیاهم غلط کردم که پی بردم خدایم! اگه بدون نظر بري بيرون
نوری در راه است؛ نور امید و روشنایی، نور صفا و صداقت. او خواهد آمد و به این انتظار، پایان خواهد داد. اویی که مانند عیسی بن مریم(علیها السلام) در گردش است و مانند یوسف(علیها السلام) ناشناخته است و مانند موسی(علیه السلام) بیمناک و نگران است و مانند محمد در جهاد است. اویی که با آمدنش، جهان را نورانی خواهد کرد و سرانجام به شمشیر که سمبل حدید و قدرت است به عدل و داد قیام خواهد کرد. بیا و راز این غیبت را مانند خضر نبی آشکار کن. تا تو با منی، خاموشیِ سخن را نمیدانم. از شوق تو در آسمانم. همین که بهانه روز و ماه و سال و ترانههایم تویی، به خود میبالم.
فعلا که دختر عموم داداش و یه دانه از خاله ها تبریک گفتن![]()
نوشین که بدون خدافظی رفت از شیدا جون که همیشه گل می کاشت،از شادی جون با سینا که از خدا میخوام خوشبخت شن، لیلی ومجنون، ممد نون تازه که خیلی گله ، راضیه گلی، نگین جون، دختر پاییزی ،فرشته اب انیتا جون همیشه مهربون ،نسیه جون،و....همه تونو ببخشید اگه کسی رو نگفتم ولی فک نکنم کسی مونده باشه
یه نفر مونده مهدی جوووووووونم رفیق روزای سختی کسی که درددلمو بهش گفتم اق مهدی خییییییییییییییییلی باحالی خیلی دوست دارم
![]()
![]()
![]()
![]()
این شعرو که نوشتم خیلی دوست دارم ![]()
مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »
رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند.
شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود .
صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»
مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.
چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد.
راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند.
آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.
صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»
اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم.
اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»
مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
مرد گفت :« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم و عمر خودم را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم .
تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»
رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»
راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.
پشت در چوبي يك در سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.
راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت.. او بازهم درخواست كليد كرد .
پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.
و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » .
مرد كه از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد.
دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.
.....اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد.
لطفا به من فحش نديد؛ خودمم دارم دنبال اون كسي كه اينو براي ایمیلم فرستاده مي گردم تا حقشو كف دستش بگذارم
سلام بچه ها خوبید
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
در بهار با پاي برهنه زودتر به راه مي افتادم و در خزان با همان پاها، ديرتر برمي گشتم، بيشتر حال
تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته
جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخت خوشبخته
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست
جواب همصداییها پلیس ضد شورش نیست
نه بمب هسته ای داره نه بمب افکن نه خمپاره
دیگه هیچ بچه ای پاشو روی مین جا نمیذاره
همه ازاده ازادن همه بی درده بی دردن
تو روزنامه نمی خونی نهنگا خودکشی کردن
جهانی رو تصور کن پر از لبخندو ازادی
لبالب از گل و بوسه پر از تکرار ابادی 
کسی اقای عالم نیست برابر با همن مردم
دیگه سهم هر انسانه تن هر دونه گندم
بدون مرزو محدوده وطن یعنی همه دنیا 
تصور کن تو می تونی بشی تعبیر این رویا
رفتیم
کنار رودخونه ارزوهای
که نوشته بودیم روبه اب انداختیم یهو

بهار داره میاد 
سلام عشق
سعادت روح
سلامت تن
سرمستي بهار
سکوت دعا
سرور جاودانه
اين هفت سين آريايي منه

واسه دوستام خیلی ارزش قائلم
![]()
(تظاهر نی ها)![]()
![]()

![]()
(نمیدونم چرا)![]()
![]()
خوبیدبازم اومدم دلم واسه همتون تنگ شده بود انقد ![]()

![]()
داشتم عقبی می رفتم که
دردش از شمشیر جومونگ بدتر بود
ولی زیاد ازش خون نیومد
داشت کم کم یادشون می رفت که یهو یه چیزی از رو درخت زارت افتاد پایین رو لباسم، پی پی گنجشک بود
یه لحظه منفجر شدن از بس خندیدن
خلاصه که خیلی بهمون خوش گذشت جای همتون خالی
همتونو خیییییییییییییلی دوست دارم خییییییییییییلی زیاد

I LOVE TWO THINY
FLOWER AND YOU
FLOWER FOR YOU
AND YOU FOR ALWAYS
غير از خداي مهربون هيچ کس نبود .
يه روز مادر شنل قرمزي رو به دخترش کرد و گفت :
عزيزم چند روزه مادر بزرگت موبايلش رو جواب نميده .
هرچي اس ام اس هم براش ميزنم باز جواب نميده .
آنلاين هم نشده چند روزه . نگرانشم . چند تا پيتزا بخر با يه اکانت ماهانه براش ببر . ببين حالش چطوره .
شنل قرمزي گفت : مامي امروز نميتونم .
قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس
مهربون بريم ديزين اسکي .
مادرش گفت : يا با زبون خوش ميري . يا ...
مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بيان. مي خوان ازت خواستگاري کنن واسه پسرشون .
شنل قرمزي گفت : من که گفتم از اين پسر لوس دکتر خوشم نمياد . يا رابين هود يا هيچ کس . فقط اون و مي خوام .
شنل قرمزي با پژوي ??? آلبالوئي که تازه خريده از خونه خارج ميشه . بين راه حنا دختري در مزرعه رو ميبينه .
شنل: حنا کجا ميري
حنا : وقت آرايشگاه دارم . امشب يوگي و دوستان پارتي دعوتم کردن .
شنل : اي نا کس حالا تنها ميپري ديگه !!!
حنا : تو پارتي قبلي که بچه هاي مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازي در آوردي .
بهت گفتن شب بمون گفتي مامانم نگران ميشه . بچه ها شاکي شدن دعوتت نکردن .
شنل : حتما اون دختره ايکبري سيندرلا هم هست
حنا : آره با لوک خوشانس ميان .
شنل : برو دختره ............ ......... ......... ......... ....
( به علت به کار بردن الفاظ رکيک غير قابل پخش بود )
شنل قرمزي يه تيک آف ميده و به راهش ادامه ميده . پشت چراغ قرمز چشمش به نل مي خوره !!!
ماشينا جلوش نگه ميداشتن اما به توافق نمي رسيدن و مي رفتن .
ميره جلو سوارش ميکنه .
شنل : تو که دختر خوبي بودي نل !!!
نل : اي خواهر . دست رو دلم نذار که خونه . با اون مرتيکه ...... راه افتاديم دنبال ننه فلان فلان شدمون .
شنل : اون که هاج زنبور عسل بود .
نل : حالا گير نده . وسط راه بابا بزرگمون چشمش خورد به مادر پرين رفت گرفتش .
اين دختره پرين هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بيرون . زندگي هم که خرج داره . نميشه گشنه موند .
شنل قرمزي : نگاه کن اون رابين هود نيست کيف اون زن رو قاپيد .
نل : آره خودشه . مگه خبر نداشتي چند ساله زده تو کاره کيف قاپي . جان کوچولو و بقيه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند ميکنن .
شنل قرمزي : عجب !!!!!!!!!!!!
نل : اون دوتا رو هم ببين پت و مت هستن . سر چها راه دارن شيشه ماشين پاک مي کنن .
دخترک کبريت فروش هم چهار راه پائيني داره آدامس ميفروشه .
شنل قرمزي : چرا بچه ها به اين حال و روز افتادن
نل : به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقاي پتيول شد . بچه مايه دار شدي . بقيه همه بد بخت شدن .
بچه هاي اين دوره و زمونه نمي فهمن کارتون چيه . شخصيتهاي محبوبشون شدن ديجيمون ها ديگه با حنا و نل و يوگي و .... خانواده دکتر ارنست حال نمي کنن .
ما هم مجبوريم واسه گذران زندگي اين کارا رو بکنيم
كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد
و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر
گم شو از اینجا! همین حالا
اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد
برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم
برای من افتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه
عشق یعنی انتظار و انتظار
عشق یعنی هر چه بینی عکس یار
عشق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی در فراقش سوختن
عشق یعنی لحظه های التهاب
عشق یعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی سوز, نی اه شبان
عشق یعنی معنی رنگین کمان
عشق یعنی قطره دریا شدن
عشق یعنی تا بی نهایت با نهایت ها شدن

When I born, I Black
When I grow up, I Black
When I go in Sun, I Black
When I scared, I Black
When I sick, I Black
And when I die, I still black..
And you White fella!
When you born, you Pink
When you grow up, you White
When you go in Sun, you Red
When you cold, you Blue
When you scared, you Yellow
When you sick, you Green
And when you die, you Gray..
And you calling me Colored !?
زاده ميشوم، سياه
رشد ميكنم، سياه
همنشين آفتاب ميشوم، ولي سياه
در هراس و اضطراب، بازهم سياه
گاه بيماريم، سياه
مردهام سياه؛ همچنان سياه ...!
هي تو! فلاني سفيد
صورتي زاده ميشوي
سفيد رشد ميكني
با آفتاب، سرخي
در سرما، آبي
از ترس، زردي
به بيماري، سبز
هنگام مرگت، خاكستري ...
راستي چرا
مرا رنگين پوست ميخواني؟!![]()
![]()
الهي اسب ابي گازت بگيره. الهي سر جلسه امتحان خودکارت تموم شه
الهي وقتي تو نت يه قرار لطيف داري کارتت تموم شه . الهي بري بيرون دوست دخترت رو با يکي ديگه ببيني . الهي تيم مورد علاقت دقيقه نود و چهار گل بخوره . الهي وقتي منتظر فيلم مورد علاقت هستي برق بره . الهي سر سفره عقد عروس خانوم بهت جواب نه بده. الهي وقتي تو پارک با عشقت نشستي بابات يهو بياد . الهي جلو مدرسه دخترونه بخوري زمين.... پس نظر بده عزیزم.
| :???????: :????: |

